|
سخن دل تو چون روح در تن و جان من نشسته ای بیرون مرو که این تن ز تن جان درآورد درون خیمه دل نفوذ کرده ای پس نخواه دشمن ستون این خیمه را ز جا درآورد اندکی صبر کن و هر چه خواهی گو که فرهادت تماما به روی سر و بالای دست آورد زمن مپرس این همه نطق و کلام بهر چیست که هر که بعد از این خواند ز آن سر در آورد این شعر شکسته و زخمی که از عادل است امید که کمی دل شیرین را بدست آورد + نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 13:45 توسط عادل |
تجربه نجوانی پرسشی بنماد از قد کمان تیرکی ازاین کمان بر من نمان گفت از جمع فضولان بوده باش مرحمت کن زمال و از معاش افتادگان این جهان را دستگیر تا او باشد برایت دستگیر در امور دین خود اندیشه کن تجربت های چومن را پیشه کن اندکی غافل مشو زین مرتبت هرچه داری او نمودست مرحمت اندرون خویش را تفتیش کن توبه از خسران حال و پیش کن راه دیدار و وصال او بجو جز بیان حق دگر حرفی مگو توضیحات: قد کمان :پیرمرد فضولان: جوان مردان تیرکی از این کمان برمن نمان:از تجربه های خود مرا پند ده + نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 16:9 توسط عادل |
|
| ||||||